سلام حالتون خوبه دوستان خوبم

خيلی از همتون معذرت ميخوام .من يه چند روز نبودم

از اينکه نه آپ کردم نه بهتون سر زدم کلی شرمنده

آخه مشکلی برام پيش اومده بود که نمی تونستم بيام

خلاصه ببخشيد .يه چند روز ديگه هم نيستم

اميدوارم ببخشيد .خيلی از همتون ممنونم که بهم سر زديد و منو فراموش نکرديد.

من دوباره ميام بازم براتون مطلب مينويسم ولی يه چند روزی بايد صبر کنيد .

فعلا خدانگهدار .

منم فراموش نکنيد

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

دگر نمي‌شود سرود


دوباره‌ پر شده‌ هوا پر از غبار ابر و دود
دگر نمي‌شود نوشت‌، دگر نمي‌شود سرود
نمي‌رسد به‌ گوشمان‌، صداي‌ ناله‌هاي‌ دود
تمام‌ قلب‌ها يخي‌، تمام‌ تمام‌ حرفها كبود
دوباره‌ خط‌ خطي‌ شده‌ حواس‌ و عقل‌ و هوشمان‌
تمام‌ فكرها هوس‌، تمام‌ چشم‌ها حسود
حديث‌ عشق‌ و عاشقي‌، گرفته‌ رنگ‌ ديگري‌
وفا و مهر و عاطفه‌، برون‌ شده‌ ز تار و پود
قلم‌ دگر نمي‌رود، تكان‌ به‌ لب‌ نمي‌دهد
غزل‌ به‌ من‌ نگفته‌ بود، قلم‌ دلش‌ گرفته‌ بود
كدر و تار و تيره‌ شد، تمام‌ سطح‌ آينه‌
غبار را از آينه‌، دگر نمي‌شود زدود
چكيده‌ قطره‌هاي‌ خون‌، به‌ روي‌ برگ‌ كاغذم‌
دگر نمي‌شود نوشت‌، دگر نمي‌شود سرود.
 

 


 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

گفتا خدانگهدار

 


گفتا غم كه داري؟گفتم غم تو دارم
گفت از چه بيقراري؟ گفتم تويي قرارم

گفتم روم به سويي گيرم كناره‌جويي
گفتا رها شو از خود تا كام دل بجويي

گفتم كنم چه چاره با قلب پاره پاره
گفتا بجويد اين دل از قلب تو كناره

گفتم مها نگارا در دل نمانده يارا
گفتا شنيده‌اي هيچ اسرار سنگ خارا

گفتم دل از غم تو شام وسحر ندارد
گفتا مگوي با من در دل اثر ندارد

گفتم ندارد اين دل جز تو هواي ديگر
گفتا هواي ياري ديگر برون كن از سر

گفتم منم اسيري در حسرت رهايي
گفتا كه خود فتادي در دام آشنايي

گفتم بمان كه بي تو در دل بميرد اميد
گفتا خدانگهدار باشي هميشه جاويد

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

خواب يا بيدار

 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

 

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

 


به عشق تو به عشق تو

با يد دل رو به در يا زد

تو كه نيستي

نمي شه شهر شب رو رنگ فر دا زد

چه سخته زند گي بي تو

چه سخته از تو دل كند ن

نمي شه عا شقي معنا بد و نه تو

بد و نه من

ا گه روز ي تو برگر دي

تو چشما م  عشق مي بيني

براي عمر تلخ من تو تنها

عشق شير يني

با گر يه ا لتماس كردم

تو گفتي بر نمي گر دي

خودم رو در به در كردم

نمي د و ني

تو چشما م  عشق و تو ديدي

به ا حسا سم تو  خند يدي

بد و نه  تو ندارم  با ل  پر وا زي

قسم خو ردم  كه بعد از تو به د نيا دل نمي بندم

ميا م هر جا كه تو با شي

به رو يا  دل نمي بند م

قسم خو ردم بد و نه تو

نبينم صبح فر دا رو

 نمي د و ني  و نمي دو ني

غم دل خستگي ها م مو

بد و نه تو  بد و نه تو ندارم

با ل پر وا زي

تو اين شب گر يه هاي تلخ

ندا رم شو  ق آ وا زي

 

بد و نه تو بد و نه تو  ندارم بال

پروازي

 

 

               

                

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

گفتم و گفتی

گفتم كه در اين عالم تنهاست دلم اينك

گفتي كه چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من

گفتم كه دلت هرگز غمخوار نبود اما

گفتي كه تويي شبها زين عشق چنين ايمن

گفتم كه تو آن نوري در سايه ي ترديدم

گفتي كه شدي آخر شيداي چنين مأمن

گفتم كه چه باك از عشق ؟ اي شعله در اين خرمن

گفتي كه روا باشد در خلوت خود بودن

گفتم كه چرا با من صد جور و جفا داري ؟

گفتي كه چنين باشد حسن رخ گل ديدن

گفتم كه مرا درياب اي از همگان بهتر

گفتي كه به غم سر كن دوران خوشت با من


 

                

 

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳

 


بيا اي دل بيا از هم بميريم

بيا اي دل ره ديگر بگيريم

 

دل من يك نفس آرام گيرد

كه تنها از تواش بيغام گيرد

 

من و او را ز يكديگر رهاندند

چرا يا رب كه غم را هم براندند

 

بيا يا رب مرا افسانه اي كن

بيا يا رب مرا ديوانه اي كن

 

من و ليلي به يكديگر ظنينيم

من و مجنون ز يكديگر غمينيم

 

كه من را ليلي و او را چو من خواند؟

كه مجنون را اسير راي من خواند؟

 

كه مي خواهد دل من را كه مست است

كه دل در راه او دادن چه سخت است

 

كه شبنم اشك و يك گل بستر آن

كجا يابم گلم را خيس باران؟

 

من و دل يك سحر آرام گيريم

چرا يا رب ز يكديگر بميريم؟

 

من آن پروانه پر كنده باشم

كه آتش بر تنم افكنده باشم

 

"پري" را رنگ تزوير و ريا نيست

كه را جويي كه غمگينتر ز او نيست...


 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

 در دو روز عمر كوته ، سخت جاني كرده ام؟
با همه نا مهربانان ،مهرباني كرده ام
همدلي هم آشياني،همزباني كرده ام

بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست ، نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست، نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست،نيست

من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
نه شكايت از دو رنگي هاي ياران كرده ام
گر چه شكوه بر زبانم،مي فشارد استخوانم

من كه با اين برگريزان روزو شب سر كرده ام
صد گل اميد را در سينه پرپر كرده ام
دست تقدير اين زمانم،كرده همرنگ خزانم


 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

رو تن سرد خيابون                 دنبال جاي پاهاتم
هر جا هستي من همونجام         هرجا مي ري من باهاتم
من به دنبال تو هستم                تو خيابون هاي خالي
بوي گيسوهات پيچيده               دوباره تو اين حوالي
اگه بركردي به خونه               خونه بوي گل مي گيره
تازه مي شه نفس من               هر چي قصه هست مي ميره
خونه با تو خونه ميشه              جون مي گيره درو ديوار
ساعت خواب قديمي                بعد عمري مي شه بيدار
خونه با تو خونه مي شه            دل من با تو بهاري
باز قناري ها مي خونن              پا كه تو خونه بذاري

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

در يك غروب سرد زمستان . دلش گرفت
از گريه هاي گوشه ي ايوان . دلش گرفت
مي خواست در خيال خودش گم شود ولي
از كوچه ها و شيب خيلبان . دلش گرفت
ساعات عبور فاصله ها را نشان نداد
وقتي گذشت فرصت جبران . دلش گرفت شب .
يك سكوت . بارش باران . مسافري
از يك گناه كرده پشيمان . دلش گرفت
ديگر كسي شبيه تو پيدا نمي شود
از فال هاي قهوه ي فنجان . دلش گرفت
اينجا كسي براي تو يك عمر گريه كرد
در يك غروب سرد زمستان دلش گرفت

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

بگذار  سر به شانه ي باراني ام غزل

امشب بيا دوباره به مهماني ام غزل

وقتي سياه بر تن آيينه مي كنند

برگرد پابه پاي پريشاني ام غزل

مي ترسم از سياهي مرموز آسمان

در بيم تلخ حادثه زنداني ام غزل

از روي دست خط سپيدت -به نام عشق-

در حسرت هميشه ي لب خواني ام غزل

لب تشنه مانده ام - و تو آبي نمي زني

برفصل خشك سالي طولاني ام غزل

از درد آتشين عطش ريز سينه ام

داغي بزن به وسعت پيشاني ام غزل

فرياد كن ز درد ، مرا از خودم ببر

بيدار كن زخواب زمستاني ام غزل

يك عمر حرف روي دل ام مانده است ومن

در گير ودار مصرع پاياني ام غزل


 

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳

سكوت چيست ؟


سكوت چيست ؟ جز حرفهاي ناگفته

سكوت چيست؟ جز فريادهاي بيصدا

سكوت چيست؟ جز رنجهاي ناگفته

سكوت چيست؟ جز كلامي به بلنداي ناگفتن

سكوت چيست؟جز نگاه معصوم كودكي غمبار

سكوت چيست؟جز بيان كلامي بي زبان

سكوت چيست؟ جز اه مظلوم بر ظلم ظالم

سكوت چيست؟جز پيماني خونين در آوردگاه رزم

سكوت چيست؟جز عشق جز رفتن

سكوت چيست؟جز جاده اي ناپيموده

سكوت چيست؟جز جهاني پر از حرف

سكوت چيست؟ جز دلي پردرد

سكوت چيست؟جز كينه هاي مقدس فرو خورده,جز تقدس خشم

سكوت چيست؟جز غوغاوهياهوي چشمان انگاه كه مينگري پر درد, پر خشم

سكوت چيست؟ جز آرامش دريا قبل از طوفان

سكوت چيست؟جز بلنداي كوهستان در آبي دنيا

اگر از سكوت به فرياد ميرسي سكوت كن

 

 

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳

سکوت ...۱

 

دنيا را سكوت فراگرفته است

جز صداي تنگ نفسها ديگر چيزي را نتوان شنيد

حتي مرگ را گويي صدايي نيست و حيات را

فضا را مهي غليظ فرا گرفته است

كه ديدن را ناممكن ميسازد

صداي درد بر درون مي پيچد

ديگر در اين جنگل سرد صدايي نيست / كلامي نيست

آري اميدي نيست

لبها همه خاموش

اينان ز مردگان نيز خاموشترند

و مرگ اينان را سزايي بيش از درخور است

اشك نيز مرحمي بر اين سينه پردرد نيست

كجا بايد رفت؟

با كه بايد گفت رازهاي نهان ناگفته را اين دم

هراسي دهشتناك بر اين سرزمين سايه افكنده

و سكوت تنها صدايي است كه ميشنوي

و درد تنها احساس درون آدمي است

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

گوش كن به گريه‏هاى من

 

گوش كن به گريه‏هاى من
من دلم هنوز مال توست
در ميان سينه‏ام هنوز
سايه تو و خيال توست
ردّ پاى آشناى توست
در ميان حرف‏هاى من
مانده نغمه‏هاى روشنت
توى لرزش صداى من
لحظه‏اى نگاه كن، دلم
آن دلِ بدون بال نيست
ديگر آسمانِ ديده‏ام
گُنگ و سرد و بى خيال نيست
من قنوت يك جوانه را
از دل زمين شنيده‏ام
سايه عبور اشك را
در نگاه ابر ديده‏ام
گوش كن به گريه‏هاى من
من دلم پر از جوانه است
در دل شكسته‏ام فقط
جاى سبز تو بهانه است

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

 


به ديدارم بيا هرشب،
در اين تنهايي ِ تنها و تاريك خدا مانند،
دلم تنگ است.

بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم.
بيا اي روشني، اما بپوشان روي،
كه مي ترسم تو را خورشيد پندارند.
و مي ترسم همه از خواب برخيزند.
نميخواهم ببيند هيچ كس ما را.
نميخواهم بداند هيچ كس ما را.
و نيلوفر كه سر بر مي كشد از آب؛
پرستوها كه با پرواز و با آواز،
و ماهي ها كه با آن رقص غوغايي؛
نمي خواهم بفهمانند بيدارند.


شب افتاده است و من تنها و تاريكم.

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳