دل و جان ايمان مني


بي دل شده ام بهر دل تو ساکن شده ام در منزل تو

نور دل ما روي خوش تو بال و پر ما خون خوش تو

اي طالع ما قرص مه تو سايه گه ما موي خوش تو

نان بي تو مرا زهر است نه نان هم آب مني هم نان مني

باغ و چمن و فردوس مني سرو و سمن خندان مني

دل مي نرود سوي دگران چون رفته باشد سوي خوش تو

ور دل برود سوي دگران او را بکشد روي خوش تو

اي مستي ما از هستي تو غوطه گه ما جوي خوش تو

هم شاه مني هم ماه مني هم لعل مني هم کان مني

خاموش شدم شرحش تو بگو زيرا به سخن برهان مني

سلطان مني ، هم در دل و جان ايمان مني

در من بدمي من زنده شوم يک جان چه بود صد جان مني

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤

‌گفتم به روي چشم

 

گفتي: بيا كمي امشب به سوي چشم
آرام و مطمئن ‌گفتم به روي چشم!

گفتي: غزل بخوان! گفتم كه تشنه ام!
گفتي: ز جام عشق پر كن سبوي چشم

گفتم كه نازنين من هرگز اينچنين
شركت نكرده ام در گفتگوي چشم!

گفتي : بخوان بخوان! از گيسوان رود
از گونه هاي دشت از خلق و خوي چشم

از هر چه گفتني ست حتي همين غزل
حتي نزول مرگ حتي گلوي چشم!

…. گفتي كه خسته ام – امشب – غزل بخوان
آرام و مطمئن گفتم به روي چشم!

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤

اميد


«بياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
«بناي عهد قديم استوار خواهم ساخت»

زآتشي که تو افروختي به جان و دلم
هزاز گلشن و صد لاله زار خواهم ساخت

خليل وار به عشق وصال معشوقم
ز شعله هاي شرارش بهار خواهم ساخت

نماز خود نه به محراب مسجد و سنگر
به زير سقف کمان نگار خواهم ساخت

دل رحيمش اگر قصد آشتي دارد
به پاي بارگهش جان نثار خواهم ساخت

هزار لشگر شيطان اگر صف آرايند
به يک اشارهء او تار و ما خواهم ساخت

ز موج بحر چه باکم? چو گوهرم هدف است
تنم فداي نگاهي ز يار خواهم ساخت


«اميد» چشم اميدش به يک اشارهء اوست
پل محبت او بر قرار خواهم ساخت

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤

 

 

وي زلف تو چون دلم،همه تاب!

 

گيسوي تو چون حرير شبرنگ

رخسار تو چون پرند مهتاب

 

طوفان نگاه بي امانت

افكنده دل مرا به گرداب

 

دندان تو چون ستاره ي صبح

لب هاي تو،جام باده ي ناب

 

چشمان تو زير طاق ابرو

چون روشني چراغ محراب

 

آن چهره ي پر ستاره از اشك

چون ماه،درون چشمه ي آب

 

رخسار تو در ميان چشمه

چون عكس لطيف ماه،در قاب!

 

ياد از شب فروردين كه در باغ

من بودم و تو،به بزم مهتاب

 

شب چيد ز چهره ي تو گلبرگ

گل ريخت به گونه ي تو سرخاب

 

از آتش بوسه هاي گرمت

شد روي لب تو بوسه ام آب

 

سر بر سر شانه ام نهادي

رفتي به حرير بوسه در خواب

 

تو در بر من،چو بركه آرام

من از نفست،چو موج،بيتاب

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٤

تو را دوست دارم

حقيقت دارد

تو را دوست دارم

در اين باران

مي خواستم تو

در انتهاي خيابان نشسته

باشي

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران

مي خواستم

مي خواهم

تمام لغاتي را که مي دانم براي تو

به دريا بريزم

دوباره متولد شوم

دنيا را ببينم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آينه نگاه کنم

ندانم پيراهن دارم

کلمات ديروز را

امروز نگويم

خانه را براي تو آماده کنم

براي تو يک چمدان بخرم

تو معني سفر را از من بپرسي

لغات تازه را از دريا صيد کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بميرم

تا زنده شوم...

 

 


  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

 


دارم گريه ميکنم . خيلي خسته ام . از اين دنيا .
از اين آدمهاي تهي از عشق .
راستي چرا مردم تو دلشون يه ذره مهر و صفا نيست ؟
چرا پاي حرفهايي که ميزنن نيستن؟
تورو خدا مردم يه ذره به خودتون بياين ......
آه آيا اين حرفها تو گوش کسي مي ره ؟
از تو مي پرسم دوست ؟
چه خبر از دل من ؟
که تو بهتر داني که چه کردي با من ؟
تو شکيبا . بي شکيبم کردي
بنگر آنقدر غريبم کردي
که شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم ميگويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي : جاي پاي اميد
 مژده پاياني نيک باشد شايد
بازهم ميگويي : که همينها بايد
باز هم مي گويي : که نباشد حرف من از براي گفتن
و نباشد هر جا : از براي رفتن انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
اين طلاطم آخر سر به طغيان گذاشت : و
خروشم از رکودم پرسيد
تو چرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه ساز
از تو اي شور افکن تو چه کردي بامن ؟
تو چه کردي با من
که غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
تو چه کردي با من ؟

 

 

مطلب فرستاده شده توسط دوست خوبم آقای حسام شامی

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

سوال و جواب

يکي گفت : سن هر آدمي نشون دهنده  بلوغ فکريشه .....
اگه خوشيهاي زندگي رو طالب باشي
اگه فقط ترکيب ظاهرشو به يدک بکشي
اگه به هر پيشامد خوبي دل ببندي.....
مهم نيست چند تا بهار از عمرت گذشته
تو هيچ فرقي نکردي
هموني هستي که بودي.


حالا يکي بگه :
اگه ندوني بايد خوشيهاي زندگي رو طالب باشي يا نه
اگه ندوني دل بستن به هر پيشامد خوبي درسته يا نه
اگه اصلان ندوني کدوم درسته کدوم غلطه
و اگه ندونستي(( چطور بودن)) ديوونت کرده باشه
تکليف چيه ؟سنت چقدره ؟
راستي کسي ميدونه کدوم درسته ؟

 

دوستان خوبم مطالبي را که خوانديد مربوط به من نبود
مطالبي هستش از خانم الهام صبايي
ايشان از من درخواست کرد که اين مطالب را در وبلاگم قرار بدهم
تا اگر کسي ميتونه بهش کمکي بکنه
لطفا اگر کسي ميتونه بهش جواب بده
لطف کنه و بهش ايميل بزنه


elhamhsaba@yahoo.com          الهام صبايي

ممنون ميشم ازتون
راستش منم خيلي دلم مي خواد جواب اين سوالهارو بدونم

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤

باز كن چشم ما را

 

باز كن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ي ذهن كبوتر آبيست خواب گل مهتابيست

اي نهايت در تو، ابديت در تو

اي هميشه با من تا هميشه بودن

باز كن چشمت را تا كه گل باز شود

قصه زندگي آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني آسمون بي رنگ است

سرده سرد است اينجا باز كن پنجره را

باز كن چشمت را گرم كن جان مرا

اي هميشه آبي،اي هميشه دريا ،اي تمامه خورشيد

اي هميشه گرما سرده سرد است اينجا باز كن پنجره را

اي هميشه روشن باز كن چشم ما را

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤

جمع ما

 

بسم‌الله
با همين واژه‌هاي معمولي
عرفان نظرآهاري
با همين واژه‌هاي معمولي
با خدا حرف مي‌زنم هر شب
گر چه آن سوي آسمان برپاست
شب شعر ستاره‌ها در شب

حرف‌هايم اگر چه تکراريست

جمله‌هايم اگر چه بي‌معناست
تا زماني كه با خدا هستم
اسم هر گفت وگوي ساده، دعاست

راستي اشك هم زبان دعاست
ساده با واژه‌هاي بي‌پايان
لهجه اشك‌هاي من گاهي
مي‌شود مثل لهجه باران

باز شب شد، من و خدا هستيم
جمع ما ساده و صميمانه است
در نفس‌هاي شاعرانه شب
جمع ما، جمع شمع و پروانه است

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤

نذار بره

        اگه دوسش داري بهش بگو بگو                       اگه تو عاشقش شدي بگو بگو            اگه ميخواي باهاش باشي بهش بگو                   اما فقط دروغ نگو دروغ نگو

                                    نذاربره نذاربره اون عشقته نذار بره

                                     نذاربره نذاربره دوسش داري نذار بره

   واي که به چه زبون بهش بگم                             که عاشقونه دوسش دارم

   اين عشق پاک و بهش ميدم                               آخه عشق و توچشاش ديدم

  اگه با من باشه چي ميشه                                    عاشق ميشم واسه هميشه

                                  نذاربره نذاربره اون عشقته نذار بره

                                  نذاربره نذاربره دوسش داري نذار بره

    حرف دلت رو بگو                                                  مثل يه عاشق بگو

                                توچشماي قشنگش حرفاي باطل نگو

   عشق و بهش نشون بده                                             يه قلب مهربون بده

    توراه عشق و عاشقي                                               يه عشق ناتموم بده

                                نذاربره نذاربره اون عشقته نذار بره

                                 نذاربره نذاربره دوسش داري نذار بره


 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش

 

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را

التفاتي به اسيران بلا نيست تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را

با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است

رفتن و راست ز كوي تو ستادن غلط است

تو نماني كه غم عاشق زارت باشم

مدتي هست كه پريشانم و مي داني تو

به كمند تو گرفتارم و مي داني تو

مكن آن كه آزرده شوم از رويت

دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت

گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش

ورنه روزي پشيمان شوي از كرده خويش

فارغ از عاشق غمناك نمي بايد بود

جان من اين همه بي باك نمي بايد بود

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٤

تنهاترين

 

مي خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را

ميخواهم تو بداني غم شبهايم را

ميخواهم که تو بخواهي تن خسته و بيمارم را

ميخواهم که تو ببوسي لب تبدار مرا

ميخواهم که بداني عشق من رفت ز دستم

بي انکه بداند من اسير چشمهايش شدم

چشمهاي که در ان اثري از عشق نبود

ميخواهم که فرياد زنم من دوست داشتم کسي را که مرا دوست نداشت

                                                            تنهاترين

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

الهی سپاس


الهي آرامش درونم را سپاس .
 الهي راحتي ذهنم را سپاس .
 الهي شادي درونم را سپاس .
الهي نيت پاكم را سپاس .
 آگاهي امروزم را سپاس
.الهي قلب پاكم را سپاس
.الهي دل اميدوارم را سپاس
.اميدواري به خداي مهربانم را سپاس
. الهي خانواده خوبم را سپاس
.زندگي جديدم را سپاس
.تولد دوباره ام را سپاس
 .توفيق سپاسگذاري خداوند مهربانم را سپاس.
 هم اكنون به لطف الهي همه چيز و همه كس توانگرم مي سازد
 .هم اكنون توانگري الهي به لطف بي پايان الهي از راه هايي بسيار رضايت بخش در زندگيم
 تجلي مي يابد
.من براي همه از صميم قلب دلي شاد مي طلبم.
من براي همه عشق و محبت الهي مي طلبم
. مهر آفرينا :امسال هم اداره عالي همه امورمان را به اراده قدرتمند تو مي سپاريم
 و گشايش همه امورمان را به مهر بي پايان تو مي سپاريم
 و همچنان متعهد به سپاس خداي عاشقان و همدلي با يكديگر مي مانيم.

 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤

سلام


سلام سلام صدتا سلام
سالي پر از خير و بركت و دوستي و عشق و وفا را براي تمامي دوستهای خوب و مهربونم آرزومندم.


من برگشتم واي چقدر دلم براي همتون تنگ شده بود
اينجارو ببين چقدر برام کامنت گذاشتن
واقعا نميدونم چطور از همتون تشکر کنم
من فکر ميکردم که کسي بهم سر نميزنه
ولي الان که دارم ميبينم چقدر دوستان به من لطف دارن خوشحال ميشم
خوب تعطيلات چطور بود دوستان
به ما که خوش گذشت اميدوارم که به شما هم خوش بگذره
اميدوارم که امسال سال خوبي و پر از شادي براي دوستانم باشه
من اومده بودم که برگشتم .بازم ميام و به همتون سر ميزنم
موفق باشيد
بازم از همتون ممنونم

 


نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
--
رواست كه در اين روزهاي زيباي بهاري مهر خود را به ديگران هديه دهيم ولي انديشه هايمان را نه !
كه ايشان انديشه هاي خويش را دارند و ما نيز انديشه هاي خويش !
-----
سبز و بهاري باشيد


 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤