او اميد فرداست

                                 

 

گاه گاهي به دلم مي گويم؟
که تو هم مثل مني!
همه شب بيداري؟
نگران فردا!
روزها در زاري؟
يا اسير غوغا!
نه زپيمانه پري؟
نه به ميخانه خوشي!
خسته از دغدغه هاي روزي؟
شب ولي دوخته چشمت به افق؟
که شهابي به مسير فردا؟
راه نو بنمايد

گاه گاهي به دلم مي گويم؟
که تو هم مثل مني!
چقدر ساده و صافي
و چه آسان تن تو مي لرزد!
اشگ چشم تو ولي صافتر است!
مثل چشم دل من نيست که خون مي گريد

گاه گاهي به دلم مي گويم؟
کاش يک برگ ز غمنامهء من مي خواندي
کاش در لحظهء تنهايي من؟ پيش دلم مي ماندي!
انتظار آيه نوراني «اليوم» که نيست!
غم هجران تو چه مي داني چيست!

گاه گاهي دل من مي گويد:
که صبوري بايد؟
که سحر نزديک است
و افق دامن زرّين؟
به تجلّاي رخي گسترده ست؟
که تو همواره به گوشم خواندي؟
او اميد فرداست
خواهد آمد فردا

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤