تنهاتر از شب


در آغوشش شبي تنها نشستم
خدا را ياد كردم در ببستم
وليكن پنجره چشم خدا بود
مرا او ديد در حالي كه مستم
نه مست مي .كه مست چشم مستش
اسير آن نگاه مي پرستش
مرا او ديد و شب تا صبح نخوابيد
دم صبح او نگارم را بدزديد
و اينك اين منم تنها تر از شب
تمام دلخوشي هايم شبي رفت
يادش بخير گفت و به آخر رسيد و رفت
در كوچه هاي عشق زني بي مسير رفت

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳