بيا اي دل بيا از هم بميريم

بيا اي دل ره ديگر بگيريم

 

دل من يك نفس آرام گيرد

كه تنها از تواش بيغام گيرد

 

من و او را ز يكديگر رهاندند

چرا يا رب كه غم را هم براندند

 

بيا يا رب مرا افسانه اي كن

بيا يا رب مرا ديوانه اي كن

 

من و ليلي به يكديگر ظنينيم

من و مجنون ز يكديگر غمينيم

 

كه من را ليلي و او را چو من خواند؟

كه مجنون را اسير راي من خواند؟

 

كه مي خواهد دل من را كه مست است

كه دل در راه او دادن چه سخت است

 

كه شبنم اشك و يك گل بستر آن

كجا يابم گلم را خيس باران؟

 

من و دل يك سحر آرام گيريم

چرا يا رب ز يكديگر بميريم؟

 

من آن پروانه پر كنده باشم

كه آتش بر تنم افكنده باشم

 

"پري" را رنگ تزوير و ريا نيست

كه را جويي كه غمگينتر ز او نيست...


 

 

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳