ديو و دلبر

اي همه هستي اگر تنها شدي من با توام
خسته دل از هر كه هرجا شدي من با توام
گربه گنج بي كسي آميختي با درد خويش
نگران از مردم و دنيا شدي من با توام


ديو و دلبر
چشم در چشم دلبرش دوخت
و ارام گفت؛ دوستت دارم ولي زيباي من آيا عشق ديوي را باور مي كني
دلبر با لبخند گفت : عشق از ديو صورتان بعيد نيست
عزيزم از ديوسيرتان محال است
و ديو عاشق ديگر ديو نبود
  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤