يه لبخند دوباره

مثل هر روز نبود ، كمي بي حوصله و يه جورايي دلزده بود ، خسته به نظر مي رسيد اولا كه سعي كرد اون چند روز رو تا تنگ دل غروب ميون آب باريكه كار بنشينه و دل خوش كنك منو از ياد ببره ، دير اومد وقتي كه رسيد به خونه خسته بود مثل هميشه گفتم سلام عزيزم ، خسته نباشي ، اين بار نخنديد و بوسه مهتاب رو ندزديد ، خسته تر از هلال اول ماه باريك و خسته گفت خسته ام يه چيزي بده بخورم كه مي خوام بخوام ، دلگير كه نه يه خورده بفهمي نفهمي خنديدم و دلخور گفتم چاي يا شرب يا اصلا بي خيال هردو شام !!! گفت نه يه ليوان آب خنك مي خوام بخوابم!!! عجيب بود مهدي اين همه غم ، مهدي اين همه غصه ؟؟؟؟ بي خيال نشدم بگم كه خوب به من چه ، رفتم و نشستم كنار دستش و گفتم حالا يه ليوان آب رو بخور بعدش اگه دلت خواست يه لبخند بزن ، خنده زوركي كرد ، معلوم بود كه مشكلش خيلي زياده ليوان آب رو از دستش گرفتم و ميون پيشوني اونو بوسيدم و بعدش در حالي كه ملافه رو روي اون انداختم از اتاق با يه لبخند خارج شدم ، مي دونستم كه غمگينه و احتياج به اين داره كه توي لاك خودش باشه ، يه چند روزي به همين ترتيب فقط با ملايمت و آرومي و با يه لبخند با اون برخورد مي كردم ، تا اينكه روز سوم با يه خنده مهربون گفت كه مشكلش حل شده و خيلي خوشحاله ، خدا رو شكر كردم و گفتم مهدي جان دوستت دارم با همه وجود ولي سعي كن كه براي مسايل مالي اينقدر به خودت فشار نياري ، مال دنيا روزي و سهم ما رو از دنيا به ما مي ده ، ولي اگه غم و غصه هاي ما زياد بشه ،اين سهم رو نه تنها زياد نمي كنه بلكه نعمت هاي ديگمون رو مثل سلامتي از دست مي ديم ،خنديد و با يه بوسه مهربون به غم پايان دادو قصه شادي رو مثل هميشه آغاز كرد.

  

نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤