اعدام با طناب دار

عادلانه ترين راه زندگي كردن اينه كه به همه چيز اعتراف كني
مي خوام اعتراف كنم

فردا صبح مي دونم كه مي خواهند اعدامم كنند، دست و پام فقط داره مي لرزه

يه جرمي رو مرتكب شده بودم كه نفير آدمي در اون فقط مي تونست به هــــــــــــــِي اين جرم

تو با اين سن و سال اين جرمته، واي خداي من تو دادگاهي داشتم محاكمه مي شدم كه فقط

ترس بود و يه سري هيجان ،واي واي ترسيده بودم ، از اينكه كلي عرق كرده بودم و پيشونيم

خيس شده بود.

واي اولين ضربه حاكم دادرس به روي قلبم خورد ، تلاپ تلاپ تلاپ !!!!

به خودم گفتم خفشو لااقل بفهمي كه

دومين ضربه تلاپ تلاپ روي قلبم فرود آمد

دوتا نگهبان يه قاضي و سه تا زندان بان

همگي حاضر شده بودند كه

آره منو به اين جرم اعدامم كنند

از بد و بخت نامراد مي خواستند جلوي چشمهاي اون اين كار رو بكنند؟؟؟

دادگاه رسميت خودش رو با واژه هوالمحبوب آغاز كرد

قاضي رو به من كه ايستاده بودم به سوي قبله كرد و گفت آيا قبول داري كه ؟؟؟

گفتم !!! البته تا جايي كه يادم مي آمد كلان پهناي صورتم خيس از اشك شده بود و با گوشه

روسري كوتاهم اونها رو پاك مي كردم گفتم ؟؟؟ بله بله

اگه هزار بار ديگه هم محكوم بشم و ده هزاربار ديگه هم مجرم و به اعدام محكوم بشم بازم

مي گم

آره مي گم

مي گم كه جرمم

عاشقيه ؟؟

حتي اگه براي اين عشق

حد بزنین منو

اگه اعدامم كنند

(البته جناب آقاي قاضي حلق آويزم نكنيد فقط اعدام اونم بگيد كه عشقم طناب داررو روي گردنم بيندازه )

كه در اينموقع قاضي محترم كه بلند قامت و هيكل درشتي داشت برخاست وگفت

لطفا يادت نره

خنده دار بود

البته يه لحظه

بعد به دو نگهبان گفت كه بسپارديش به دست

زندانبهايش تا براي مراسم اعدام آماده اش كنند

واقعا ديگه داشت ترسناك مي شد

يه آن به آقاي قاضي گفتم

آهاي آقا

ديگه اين قسمت جز متن كار نبود

گفت خفشو احمق هي آقا كيه

يه آن ديدم نه راستي راستي داره واقعي مشه

دارن مي برن وسط ميدون حر كنار مجسمه يه جرثقيل گذاشتند و يه آمبولانس

گفتم بابا غلط كه نكردم

دزدي هم نكردم بابا عاشق شدم

ديدم اصلا كسي نمي شنوه

دارن پاي پياده اونم با دمپايي آشپزخونه كه مامان هزار بار ميگه بچه فقط اونو توي آشپزخونه
بپوش

دارن مي برن

گفتم تو رو خدا لااقل بزارين يه كمي به سر وضعم برسم

ديدم نه

شروع كردم به جيغ زدن گفتم آقا

اينا جز قضيه قصه نبود

من فقط الكي اداي عاشقاي سينه چاك رو اونم توي خواب داشتم بازي مي كردم

بي انصافا

نكشيد منو

ديدم نه بردن منو بالاي جرثقيل

يه چارپايه يه طناب كلفت

داشتم از ترس (گلاب به روتون)

جيع جيع جيع مي زدم

گفتم مهدي يه كاري بكن بگو

يه چيزي بگو

ديدم كه اصلا انكار مهدي هم شده مامور اعدام

داشتم از ترس سكته مي كردم

يه جلاد صورت پوشنده اومد جلوي من و گفت

آخرين جمله ات رو بگو كه گفتم نه نه

جيغ كشيدم

يه دفعه حس كردم كه مرتيكه گردنم رو گرفته و طناب رو انداخت

گفتم مامان مامان كمك

كه خوشبختانه انگاري مامان صدام رو شنيده بود

چون فقط يه تكاني به من داد و گفت هيچ كمكي به تو نمي تونم بكنم

دخترم

موقع بيدار شدنت

بلند شو نمازت قضا نشه

بايد برسي ديرت مي شه

يه نگاهي كردم ديدم همش خواب بود

گفتم آخيش خدا رو شكر خواب بود

واقعا بدجنسي كه واسه يه عاشق شدن

آدم رو با طناب دار بزنن
بعد گفتم مامان خدا رو شکر که امروز اینجا بودی
گفت واسه چی
گفتم حالا !!!!!!!!!
البته خدايش

  
نویسنده : مهدی و نازنین ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤