به ديدارم بيا هرشب،
در اين تنهايي ِ تنها و تاريك خدا مانند،
دلم تنگ است.

بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم.
بيا اي روشني، اما بپوشان روي،
كه مي ترسم تو را خورشيد پندارند.
و مي ترسم همه از خواب برخيزند.
نميخواهم ببيند هيچ كس ما را.
نميخواهم بداند هيچ كس ما را.
و نيلوفر كه سر بر مي كشد از آب؛
پرستوها كه با پرواز و با آواز،
و ماهي ها كه با آن رقص غوغايي؛
نمي خواهم بفهمانند بيدارند.


شب افتاده است و من تنها و تاريكم.

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید