بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش

 

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را

التفاتي به اسيران بلا نيست تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را

با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است

رفتن و راست ز كوي تو ستادن غلط است

تو نماني كه غم عاشق زارت باشم

مدتي هست كه پريشانم و مي داني تو

به كمند تو گرفتارم و مي داني تو

مكن آن كه آزرده شوم از رويت

دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت

گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش

ورنه روزي پشيمان شوي از كرده خويش

فارغ از عاشق غمناك نمي بايد بود

جان من اين همه بي باك نمي بايد بود

 

 

/ 0 نظر / 45 بازدید