در يك غروب سرد زمستان . دلش گرفت
از گريه هاي گوشه ي ايوان . دلش گرفت
مي خواست در خيال خودش گم شود ولي
از كوچه ها و شيب خيلبان . دلش گرفت
ساعات عبور فاصله ها را نشان نداد
وقتي گذشت فرصت جبران . دلش گرفت شب .
يك سكوت . بارش باران . مسافري
از يك گناه كرده پشيمان . دلش گرفت
ديگر كسي شبيه تو پيدا نمي شود
از فال هاي قهوه ي فنجان . دلش گرفت
اينجا كسي براي تو يك عمر گريه كرد
در يك غروب سرد زمستان دلش گرفت

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید