قلب من پرنده اي ميشود



 دستهايم را كه ميگيري...
حجم نوازش
لبريز ميشود...
گويي تمام رزهاي زرد باغها
با دستهاي بي دريغ تو
براي من
چيده ميشوند...
و قلب من
پرنده اي ميشود...
به پاكي بيكران نگاهت
پر ميكشد
و در آن وسعت بي انتها
در خاكستري اندوه ابرها
گم ميشود...
دستهايم را كه ميگيري...
بغض گريه ها
از شنيدن نفس زدن هاي روح
زير هجوم آوار سرنوشت
بي صدا...شكسته ميشود
و نگاهم...
اين قاصدكهاي هزاران شور...
در آبي فضا رها ميشوند
دستهايم را كه ميگيري....
ديگر
عبور تلخ زمان را
نميخواهم كه باور كنم!      

/ 0 نظر / 5 بازدید