بگذار  سر به شانه ي باراني ام غزل

امشب بيا دوباره به مهماني ام غزل

وقتي سياه بر تن آيينه مي كنند

برگرد پابه پاي پريشاني ام غزل

مي ترسم از سياهي مرموز آسمان

در بيم تلخ حادثه زنداني ام غزل

از روي دست خط سپيدت -به نام عشق-

در حسرت هميشه ي لب خواني ام غزل

لب تشنه مانده ام - و تو آبي نمي زني

برفصل خشك سالي طولاني ام غزل

از درد آتشين عطش ريز سينه ام

داغي بزن به وسعت پيشاني ام غزل

فرياد كن ز درد ، مرا از خودم ببر

بيدار كن زخواب زمستاني ام غزل

يك عمر حرف روي دل ام مانده است ومن

در گير ودار مصرع پاياني ام غزل


 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید