وي زلف تو چون دلم،همه تاب!

 

گيسوي تو چون حرير شبرنگ

رخسار تو چون پرند مهتاب

 

طوفان نگاه بي امانت

افكنده دل مرا به گرداب

 

دندان تو چون ستاره ي صبح

لب هاي تو،جام باده ي ناب

 

چشمان تو زير طاق ابرو

چون روشني چراغ محراب

 

آن چهره ي پر ستاره از اشك

چون ماه،درون چشمه ي آب

 

رخسار تو در ميان چشمه

چون عكس لطيف ماه،در قاب!

 

ياد از شب فروردين كه در باغ

من بودم و تو،به بزم مهتاب

 

شب چيد ز چهره ي تو گلبرگ

گل ريخت به گونه ي تو سرخاب

 

از آتش بوسه هاي گرمت

شد روي لب تو بوسه ام آب

 

سر بر سر شانه ام نهادي

رفتي به حرير بوسه در خواب

 

تو در بر من،چو بركه آرام

من از نفست،چو موج،بيتاب

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید